مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
173
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب دويست و نوزدهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، حيات النفوس به شوهر خود ، قمر الزمان بدانسان گفت كه ملكه بدور گفته بود و گفت : مرا نيز با ملك امجد ، ماجرا چون ماجراى ملكه بدور است . اين بگفت و گريستن آغاز كرد و با قمر الزمان گفت : اگر داد من از او نستانى ، ماجرى به پدر خود ، ملك آرمانوس بازگويم . پس آن دو زن در نزد قمر الزمان بگريستند و بناليدند . قمر الزمان چون گريستن ايشان بشنيد ، سخن ايشان براستى باور كرد و سخن خشمناك شد . پس برخاسته ، به قصد كشتن فرزندان ، شمشير برداشت . در آن حال ، پدر حيات النفوس ، ملك آرمانوس به قصد ديدن قمر الزمان به خانه درآمد . ديد كه تيغ بركشيده اندر كف دارد و شرر از چشمانش همىريزد و از غايت خشم ، كس را نميشناسد . پس ملك آرمانوس سلام كرد و سبب آن حالت بازپرسيد . قمر الزمان آنچه كه از زنان خود دربارهء ملك امجد و ملك اسعد شنيده بود ، بيان كرد و گفت : اكنون به قصد كشتن ايشان همىروم كه ايشان را ببدترين طورها بكشم و عبرت بينندگانشان كنم . ملك آرمانوس نيز بر آن دو طفل ، خشمگين شد و با قمر الزمان گفت : اى فرزند ، كار نيكوست اينكه خواهى چنين ناخلفان را بكشى . زيرا چنين فرزندان كه با پدر خيانت كنند ، هستى را نشايند . و لكن اى فرزند ، در مثل گفتهاند كه : من لم ينظر فى العواقب ما الدهر له به صاحب . 11 ايشان در هرحال ، فرزندان تو هستند و پارهء جگر تو ميباشند . سزاوار نيست كه با دست خود ، ايشان را بكشى . و همىترسم كه پشيمان شوى ، سود ندارد . ولى يكى از مملوكان بر ايشان بگمار كه ايشان را بباديه برده ، بكشد و از چشم تو دور باشد . پس چون قمر الزمان اين سخن بشنيد ، صوابش دانست و تيغ در غلاف كرده ، بازگشت و بر تخت خود نشست . خازن خود را كه مردى بود سالخورده و روزگار ديده و كاردان ، بخواست و به او گفت : پسران من ، امجد و اسعد را بازوان ،